مطالب جالب علمی

داستان و مطالب علمی از کتب معتبر

همین الآن عضو شو!

باسلام

من یک سایت کامل با امکانات بسیار دارم راه اندازی می کنم. همین الآن با کلیک بر بنر زیر عضو شوید.

بعضی از امکانات:

1) قالب ویژه در حد المپیک
2) بنر اختصاصی سایت در حد تیم ملی
3) لوگو ویژه
4) انجمن اختصاصی سایت
5) ثبت نام در سایت برای کاربران
6) سیستم تبادل لینک هوشمند

و صدها امکان دیگر.....

راستی درخواست خودتون را از طریق ایمیل minoo_puria@yahoo.com به اطلاع برسونید.

همین امروز ثبت نام کنید:


Create your flash banner free online
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 15:2  توسط پوریا  | 

فرهنگ ...

آب : فقط زمانی خسته میشود که از حرکت باز ایستد! آب، نرم ترین است اما سخت ترین ها را نرم نرم، نرم میکند!

آب نبات چوبی : اگر آدم بزرگ های جدی آن را به دهان گیرند از « شخصیت چوبی » خود خارج میشوند.

آتش: اگر به زیر افکنده شود باز هم به رو میرود.

آجیل : مشکل گشای آن اگر در جمع زنان مشکل دار شکسته شود مشکل تراش خواهد شد.

آدم بی عرضه : بیچاره ای که فرصت درست و حسابی برای عرض اندام نداشته است و اگر نه بیا و ببین.

آدم پر حرف : وزن مغز او با وزن فهمش نسبت معکوس دارد.

آدم چاپلوس : خطرناک ترین جانور اهلی شده.

آدم خلاق : فردی که بیش از حد متعارف، « دیوانه » و کمتر از حد معمول « منظم » است.

آدم خوب : یا به دنیا نیامده و یا از دنیا رفته یا دنیا را عوضی گرفته یا عوضی به دنیا آمده است.

آدم خیلی عاقل : موجود حسابگری که خوب میداند کی دیوانه شود و دیوانه ای که خوب میداند کجا عاقل باشد.

آدم راست گو : یا راستی راستی دیوانه است یا هنوز به راستی مثل همه تربیت نشده است.

آدم عاقل : ترکیب آن در عالم واقع ناممکن است، زیرا بعید است که بتوان هم « عاقل » بود و هم « آدم »!

آدم فعال : کسی که در اوج انفعال و بی تلاشی به کنش وری طبیعی میپردازد.

آدم لجباز : یا مشکل کیسه صفرا دارد یا کیسه ی صبر ندارد.

آدم محترم : هیچ گاه به دنبال احترام دیگران نیست.


برگرفته از کتاب فرهنگ نامه طنز و رمز واژگان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 11:39  توسط پوریا  | 

....

بازم سلام به همه ی دوستای خوبم که تو این یه سال و اندی من رو با نظراشون روسفید کردن. یه گله ایم بکنم ازتون که از این به بعد نظرایی که خصوصی نیستنو خصوصی نذارین تا همه ببینن.

ممکنه به خودتون گفته باشین که تو این یه سال کجا بودم، والا جای خاصی نبودم تو این مدت دور از جونتون داشتم مثل سگ(خر) میخوندم واسه کنکور! خب بالاخره کنورم دادیم و تموم شد.

الآن که دارم اینو مینویسم هی دارم با خودم کلنجار میرم که تو اولین روز بعد از اندی چی بنویسم که همه خوششون بیاد. آها فهمیدم! میخوام یه داستانی رو براتون بگم که چند سال پیش یکی از دبیرامون برامون گفته بود. و اما موضوعش در مورد یه احساسیه که غیرقابل انکاره که.... ولش کنین تعریف کنم خودتون مفهمین...

یه بار یه مردی بوده که تو یه شهر زندگی میکرده. بعد از مدتی صاحب یه پسر میشه. این مرد از همون اول این تو ذهنش بود که پسرش با پسرای دیگه فرق کنه یعنی با هیچ دختری رفت و آمد نداشته باشه یا همکلام نشه! برا همین از همون وقت که پسرش نوزاد بوده باش میره تو یه غار تو جنگل و دور از همه ی مردم زندگی میکنه. حتی برا غذا و خوراک هم به شهر نمیرفت و شکار می کرد. پسر بزرگ و بزرگ تر شد تا به سن حدود بیست سالگی رسید. تو این مدت پسر جز پدرش هیچکس رو ندیده بود. یه روز باباهه هرچی دنبال حیوون گشت که شکار کنه هیچی نبود. دو روزی همینطوری گذشت تا اینکه پدر مجبور شد برا خرید غذا به شهر بره و به ناچار پسرش هم برد. از وقتی وارد شهر شدن پسر همه چیز براش تعجب آور بود و هردقه از باباش می پرسید این چیه و اون چیه، اما هیچکدوم هم طلب نمی کرد. تا اینکه یه دختری رو دید. به باباش گفت این چیه؟ باباش چیزی نگفت. رفتن جلوتر دوباره یه دختر دیگه دید دوباره پرسید این چیه هی اصرار کرد که باباش جواب باباش گفت هیچی چیز خاصی نیست این مرغابیه. پسر بدون هیچ معطلی بهباباش گفت بابا تو رو خدا من یه دونه از این مرغابیا میخوام!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 21:33  توسط پوریا  | 

اشک شبانه...

گفتم به دام اسیرم گفتا که دانه با من

گفتم که آشیان کو گفتا آشیانه با من

گفتم که بی بهارم شوق ترانه ام نیست

گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من

گفتم بهانه ای نیست تا پر زنم به سویت

گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من

گفتم به فصل پیری در من گلی نروید

گفتا که من جوانم فکر جوانه با من

گفتم که خانمانم در کار عاشقی رفت

گفتا به کار خود باش تدبیر خانه با من

گفتم ز عشق بازی در کس نشان ندیدم

زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من

گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت

گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من

گفتم دلم چو مرغیست کز آشیانه دورست

دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من

گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر

گفتا تو مهربان باش اشک شبانه با من

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 19:19  توسط پوریا  | 

نوروز 89 مبارک

سلام به همه ی دوستان عزیزم

از صمیم قلب امیدوارم که تا ساعتی دیگر سال خوبی را آغاز کنید

خب بالاخره من بعد از حدود شش ماه آپ کردم البته آپی که زیاد دوام نداره چون احتمالا تا یه مدتی نمیتونم آپ کنم و بهتون سر بزنم و می خوام که مرا به بزرگواری خودتون ببخشید.

ضمنا از تمام دوستانی که مرا در این مدت از لطفشون بی نصیب نگذاشتند کمال تشکر را دارم امیدوارم بتونم یه زمانی براشون جبران کنم.

مطمئنم که خیلیا از دست من عصبانی هستن ــ ببخشید که من بعضیا رو به اسم و بعضیا رو به اسم وبشون میارم ــ ( دانیال ـ شاید خد...سکوت باشد ـ ج مثل جوک ـدنیای نامعلوم آسمان ـ نقاب رنگ شده ـ کتی ـ ستاره منش ۱و۲ ـ در این کوچه تنهایی ـ دنیای جادویی من ـ تنها بهونه ـ افسانه ـ روژین ـ پریا ـ مهسا ـ وب نوشته های من ـ مهسا دی...نه ـ خاطات تلخ و شیرین ـ قلعه عکس سارا ـ بی تار و پود ـ جوک ـ دنیای زیبا ـ عشق دوباره من ـ سارینا ـ شبنم و سامان ـ روشنی شب ـ از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ـ سحر ـ سایه ـ چرت و ... عاشق شیطون ـ ستارگان دنیا ـ سعید ـ نغمه عاشقی ـ برف و باران و تمام دوستانی که احیانا نام آنها جا افتاده یا فراموش شده)

از تمامی این دوستان عذر خواسته وامیوارو بنده را ببخشند ضمنا در اسامی فوق در بعضی «...» گذاشته شده که به علت طولانی بودن نام وبلاگ بوده است.

همچنین از تمامی دوستانی که لطف کردند و نام وبلاگ مرا از لیست پیوندهای خود حذف نکردند تشکر می کنم ( البته از کسانی را که این نام را حذف کردند نیز تشکر می کنم زیرا می دانم به بعضی از نظرهای آنان پاسخ ندادهام و احتملا دلایل خود را نیز دارند )  

در کل امیدوارم که این دوستان پوزش مرا بپذیرند.

در بالا (پست بعدی) هم به عنوان عیدی امیدوارم که این قطعه را از من بپذیرید.

                                                                                                             به امید دیدار دوباره

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 18:34  توسط پوریا 

چه می کند این تصاعد!

در افسانه ها آمده است که مخترع شطرنج، بازی اختراعی خود را نزد حاکم منطقه برد و حاکم اختراع هوشمندانه ی وی را بسیار پسندید، تا آن حد که به او اجازه داد تا هرچه به عنوان پاداش می خواهد، طلب کند. مخترع کم توقع! نیز خطاب به حاکم گفت: «پاداش زیادی نمی خواهم قربان! دستور فرمایید یک دانه ی گندم در خانه ی اول صفحه ی شطرنج قرار دهند، دو برابر آن را در خانه ی دوم قرار دهند (یعنی فقط دو دانه ی گندم)، دو برابر آن را در خانه ی بعدی و همین طور الی آخر... .»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:11  توسط پوریا  | 

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

 

باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید

 

                                                                                                                                                      فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:15  توسط پوریا  | 

آدرس جدید

با سلام خدمت شما دوستان و کاربران عزیز

من تصمیم گرفتم یک وبلاگ دیگر هم با موضوع معماهای ریاضی ایجاد کنم. اگر شما دوستان مایل به تبادل لینک با وبلاگ جدید من می باشید در قسمت نظرات این وبلاگ به اطلاع برسانید تا لینک شوید.

این وبلاگ تازه کار بوده و امروز اولین روز شروع به کار آن می باشد پس اگر پیشنهاد یا انتقادی در جهت بهبود آن دارید در قسمت نظرات به اطلاع برسانید.

www.moamahayeriazy.mihanblog.com

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:18  توسط پوریا 

چرا زن ها کفش هایی این چنین ناراحت کننده می پوشند؟

یکی از نکته های مهم جهان این است که چرا زن ها پاهایشان را با پوشیدن کفش های نوک تیز و پاشنه بلند عذاب می دهند؟ این نکته هم مثل تمام نکته های مهم دیگر پر رمز و راز است و یافتن پاسخی قطعی و بی چون و چرا برای آن مشکل. با این همه برای یافتن چنین پاسخی، سعی خودمان را کردیم. با محققان دانشگاهی، مشاوران مد و طراحان و تولیدکنندگان کفش تماس گرفتیم. تقریبا تمام آنان یک جواب به ما دادند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 19:34  توسط پوریا  | 

آدمک

     آدمک آخر دنیاست بخند 

 

آدمک مرگ همین جاست بخند

 

دست خطی که تو را عاشق کرد

 

شوخی کاغذی ماست بخند

 

آدمک خر نشوی گریه کنی

 

کل دنیا سراب است بخند

 

آن خدایی که بزرگش خواندی

 

                        بخدا مثل تو تنهاست بخند                              

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 14:21  توسط پوریا  | 

مطالب قدیمی‌تر